شاید تاریخ مصرف وبلاگ های وطنی دیگه تموم شده باشه. ما هم مثل خیلی های دیگه کوچ کردیم("از غربتی به غربت دیگر") :
… و خداوند كلمه را آفريد.
به نام خدا و انتظاري كه از كلمه برخاسته است كه در راهي بي برگشت با تقديرش برگزيننده آنچيزي است كه ديگرانش نمي دانند.
به نام كلمه!
… و اينبار مي نويسم تا آن خوشبختي ساده و كوچكم را بازيابم. تا عظمت آن دوست داشتن و هجوم بي رياي اين حضور را دريابم.
به نام يكرنگي، به نام دوستي!
در غربتي نزديك، جايي كه آوازهاي كهنه سرزمينم تنها در سر چهارراههاي براق از ساز كودكي بر خاسته است كه به گدايي زنده بودنش ايستاده است. از جايي كه لبهاي هيچ مردي سرود هيچ زني را ترانه نمي خواند و خدا لابلاي ذهن دود و ترافيك مرده است. تنها احساس پرشكوه باقيمانده روزهاي گذشته و اينبار عظيم تر كه از نزديكترين دوستان بر مي خيزد و تو مي داني كه هنوز زنده اي... . شايد اين خانه ايست كه هنوز غبار پلشت زنده ماندن و تكاپوي هيچ، بر در و ديوارش سنگيني نمي كند و باشدكه هرگز اينگونه نگرد؛ آري! اينجا هنوز زندگي هست با احساس زنده ترانه اي كه در اعماق قلبم تو و من را لبريز مي كند.
به نام تو، به نام ترانه!
تو با عرياني اندامهايت ايستاده اي و باد پوست كشيده ات را بي شرمانه لمس مي كند. بوي دلتنگي فضا را پر كرده، موهاي خيس باران خورده ات يادآور عطر هميشگي روزهاي زندگي است؛ حتي وقتي كه نيستي. خاك تهي از خواب در خيال يك لحظه حسرت با تو، چونان گل آلود است كه گامهاي رفتنت را براي بازآمدن و تسخير نگاه منتظرم به يادگار گذاشته است.
درك ثانيه هاي تنهايي و عبور بي تحرك عقربه هاي انتظار، چقدر آينه تنهاست و چقدر اين شهرِ خاطراتِ هميشه بودنم، اينبار، غريبانه، هر كوچه اش تو را تنفس مي كند و چقدر اتاق بي تاب است. چه سكوتي در انتظار طلوع هر صبح است و شب، خيس از تپش قلبي كه تكرار فريادت است. چقدر تنم تبدار خواهش سوختن خاموش تن توست به زماني كه زيباترين ترانه صداي آرام نفسهاي بي قرارت است و شرم پشت حرارت بي رياي اين تاريكي سرك مي كشد. براي تو كه خورشيد اندامت، تحرك سرشار احساس زندگي است؛ قلبي آرزو مي كنم كه تاب توان اين شكوه پرشورت را داشته باشد و براي من اميدي تا ارزش هستي اين خواستن اهورايي را بارور كند. براي من و تو باوري تا هراس ترديدها را فروريزد.
به نام پدر، به نام دوست داشتن!
… و اينبار باز مي مانم تا قلم، حرمت اين نامها را با حلقوم سياهش باور كند.
ديشب با يك دنيا آرزو بالاخره راي بر آن شد كه گام بر سرزمين رويايي زاهدان بگذاريم. اما از بد حادثه و از آنجا كه عوامل خودفروش مي دانستند ۱۶ آذر روز خون و گلوله و حماسه نزديك است و ممكن است ورود ما گريبان خيلي ها را بگيرد. زمين و آسمان دست به دست هم دادند تا نتوانيم بر خر مراد سوار شويم و امروز دست در دست ياران سرود يار دبستاني را زمزمه كنيم.
دلم براي ۱۶ آذر تنگ شده. اين اولين آذري هست كه دانشگاه نيستم و چه غربت غم انگيزيه اينجا. به ياد آن ۱۶ آذر پرتپش كه تا صبح دلهره ويراني و ناتواني خواب را از چشمانمان ربوده بود. چه تصوير زيبايي بود تلاش پرفروغ بچه ها در مراسم روزه سياسي پارسال. هيچ وقت فكر نمي كردم روزي هم باشه كه رنگ ۱۶ آذر رو نبينم. چه اشكهاي پنهاني ريختيم هنگامي كه دست در دست هم يار دبستاني مي خوانديم... . چه خاطراتي دوري. انگار متعلق به ساليان پيشه خيلي پيشترها. نميدونيد چقدر دلم مي خواست الان اونجا باشم. پيش اون شور و حرارت و هيجاني كه از دستهاي خسته و صداهاي لرزانمان برمي خواست.
خوشا به حالتون بچه ها. ميدونم كه هيچكدومتون حس من رو درك نمي كنيد پس بيشتر از اين پر حرفي فايده نداره. خوشبختي آن چيزي نيست كه در آينده دنبال آن مي گرديم. خوشبختي همين لحظه هاي حال ماست. قدر اين باهم بودنها رو بدونيد كه هيچ چيز تو اين دنياي بي ماورا مثل اين حس زيبا و ماندني نيست.
به خاطره سوگند سوگوار سه آذر اهورايي كه ترانه عاشقانه شان مرثيه بي دريغ استبداد بود. براي شما آزاد مردماني كه با تمامي ناتواني خويش مي خواهيد چراغ بي فروغ آزادي را ياريگر باشيد. براي دوستانم كه صادقانه در هياهوي پوچ روزگار هنوز بيهوده باور دارند كه محبت عريان سفره خالي روزه شان در بي اعتباري حيات مردمانمان آزادي بخش خواهد بود.
براي شما......
پايدار باشيد بچه ها.
هوا دم کرده بود و آرام آرام رو به تاریکی می رفت.نسیم هوس انگیزی می وزید. من کنار دریا ایستاده بودم.تنم در انتظار خواهشی پیوسته بیتاب بود. بر شنهای سرد ساحل تکیه زدم. نگاهم به دوردستها خیره مانده بود. چشم به راه صدایی یا رویایی تا شهوت تنهایی ام را سیراب کند. آب دریا سر انگشتان سردم را نوازش می کرد. خاک از خواب تهی می شد. خاطرات روزهای اخیر همچون خاک مرده گورستان احساساتم را به یغما برده بود و من غرق ناتوانی خویش بودم. دریا به اندیشه ام هجوم می آورد و با هر تکرار مرا از خویش می راند. نگاهم به گذشته بود. به آوار تکیه داده بودم و حال بوی کهنگی و فروریختگی از تمام اجزای تنم بر می خاست. احساس پوچی و بیهودگی وجودم را سرشار کرده بود... . دریا تا زیر زانوانم نفوذ می کرد و احساس خیسی به پاهایم لذتی دوست داشتنی می داد. هوس محبوس به دروازه ای تنگ در تکرار همیشه نبض می زد و غریزه می خواست رها باشد. لخت روی شنهای ساحل دراز کشیدم. آسمان بر عریانی تنم کشیده شد تا نگاه هرزه هیچ نامحرمی وسعت خواهش اندامهایم را به تماشا نننشیند. بوی تمشک لذت فضا را پر کرده بود. آب تا زیر شانه هایم می زد. شنهای ساحل هر لحظه داغتر می شدند. دریا لذتی وحشی و خاموش را بیدار می کرد. احساسی گنگ از درون رگهایم می گذشت. از همبستری با دریا لذتی وصف ناپذیر در رگهایم موج می زد. همآغوشی با دریا به زمانی که باد تنها تن پوش و حائل میان ما بود و هر موج بوسه ای تبدار در عطش سیری ناپذیر خواهش های تنم. تجربه ای تکرار ناپذیر و ستودنی بود . حجم اندام هایم در بستر تاریک شب گسترش می یافت و هر ذره تنم در انتظار هجومی دوباره بود. من سراپا نیاز بودم و دریا سراسر هوسناک. تنهایمان برای غلبه بر یکدیگر جنگی نابرابر اما زیبا را آغاز کرده بودند. باد در اندامهایمان می پیچید. ما به هم می پیچیدیم و دریا هر لحظه وحشی تر می شد. صدای پرتپش ناله ها و نفسهایمان با صدای سرد وحشی مرغان آبی بلند پرواز در هم می آمیخت. در این هیاهو به ناگاه احساس کردم آب تمام تنم را در بر گرفته و در اوج همآغوشی آن زمان که عریانی بدنم در هوس می سوخت. زمین را می دیدم که در حسرت این پیوند سوزان از تنم دورتر می شد. خودم را به دریا سپرده بودم. باد می وزید. دریا شکافهای روحم را پر می کرد و زخمهای کهنه التیام می یافتند.
"شايد حقيقت آن دو دست جوان بودند
كه در زير بارش يكريز برف مدفون شدند"
با وحشت از خواب پريدم. قلبم به شدت مي تپيد. حرارتي تب آلود در اندامهايم موج مي زد. بدنم در تكاپويي بي حاصل براي زنده ماندن غرق در خيسي خويش بود. احساس خفقاني مرگ آور امتداد نفس كشيدنم را مشكل تر مي كرد.
غروب تاريكي بود. برف مثل لعنت آسمان بر زمين مي باريد. كنار كوهي نفوذ ناپذير ايستاده بودم. هراس آن كوه در دلم موجي از وحشت و زيبايي بود. هوا تاريك تر ميشد و سكوتي سرد بر فضا حاكم شده بود و من در اين تنهايي عريان دقيقا آنجا هيچ كاري نداشتم. اما حسي غريب مرا تا بدينجا كشانده بود. بايد منتظر مي ماندم تا آنچه كه مي بايست اتفاق افتد. من آنجا بودم تا تكميل كننده اتفاقي باشم و اين تنها دليل بودنم بود.
غرق در پوچي خود بودم كه نگاهي سنگين بر حضورم در آن غربت ناكجايي سايه افكند. به طرف نگاه برگشتم، چهره اي نا آشنا در بلندترين نقطه كوه ايستاده بود و من از آن اوج، چشمهايش را مي ديدم كه به سان يك روح سرد و بي اعتبار به من نگاه مي كرد. سراپاي وجودم از وحشتي غريب سرشار شده بود. پاهايم سست شده بود، قادر به حركت دادن اندامهايم نبودم. سرما توان فكر كردن را از من ربوده بود و آن روح آنجا همچنان ساكت و بي حركت مرا مي نگريست. بارش برف تندتر ميشد و ارتفاع كوه در آن تب وهم آلود بيشتر ميشد. تصاويري گنگ در ذهنم نقش مي بست و من فقط مي توانستم ناظر عبور متحرك موهومات باشم. نمي دانم چقدر طول كشيد تا آن فضا محو شد. همه چيز ناگهان عادي شد. به قله كوه نگاه كردم، آن روح ديگر آنجا نبود. ناگهان طنيني به مانند جيغ كلاغ در فضا پيچيد و من دو دستي را ديدم كه به حالت شبيه دعا از زير برف بيرون مانده بود. وحشتي عظيم مرا از درون متلاشي كرد و لرزشي عميق تمام وجودم را در بر گرفت. بي اختيار به طرف آن دستها حركت كردم. زمين به سرعت از زير پاهايم عبور مي كرد... به آرامي برفها را از چهره اش كنار زدم. (آنقدر اين تصوير برايم واقعي بود كه ساعتها پس از آن و در عالم واقع هنوز زنده بود.)از زيرتوده برف چشمهايش نمايان شد. وحشت زده بود و خيره با احساسي غريب به من نگاه مي كرد. برفها را از چهره اش زدودم. چيزي كه ديدم آنقدر مرا وحشت زده كرد كه براي يك لحظه مرگ با تمام عظمتش پيش آن بي اعتبار بود. اين من بودم كه زير آن برف مدفون شده بودم...... امتداد نگاهم را به طرف پايين كوه سوق دادم. آن چهره ناآشنا آن پايين ايستاده بود و بي تفاوت از كنار كوه گذشت.
از خواب پريدم. تمام ذرات تنم غرق در وحشت خويش بود. دقايقي طولاني قادر به حركت دادن خودم نبودم. تنم در عرق مي سوخت.
پس از گذشت شايد نيم ساعت توانستم خودم را حركت دهم. هوا سرد بود و نسيمي خنك به صورتم مي خورد. برخاستم، در بالكن رو بستم و همانجا طرح كلي اين خواب را در پيام كوتاه ذخيره كردم.
(توضیح ضروری:دوستان لطفا به بخش نظرات رفته و توضیحاتم را بخوانید)
گذر از همه آنچیزی که برای آدمی معنای زندگی است. عبور از خط سرخ کلماتی که در عادت هر روزه برای ادامه هستی ذهن و قلبمان ضروری است. واژگانی که پل ارتباطی ما با دنیای خارج است و اصلی ترین راه شناخت.
احساس مشترک انسانی در آنچه که ارتباطی است بین ذهن درونی و حقیقت بیرونی. کششی که در واژه های همیشگی:استقلال، درد، نفرت، عشق، لذت، وابستگی، عادت و تعلق متولد می شود. در ساختار ارزشی ِ تصور انسانی؛ معیار حقیقی برتری لذت از درد، عشق از نفرت چه می تواند باشد؟!
کدامین اصل انسانی مدعیست که می تواند مرز بدی و خوبی ِ تنفر، از دوستی را به درستی تشخیص دهد؟!
و اینکه کدامیک ضروری مطلق است؟!
در مفهوم شر و خیر آیا هر آنچه که در روشنایی قرار دارد، سفیدی است و آنچه که در تاریکی قرار گرفته معنای مطلق سیاهی!!؟
به اختصار سخن آن که نیروی حیاتی خیر از شر است و به تقارن؛ شر، زاده خیر است. عشق زاده نفرت از تنهایی ( اسارت انسان در خویشتن؛ نفرت از مخمصه تکرار همیشگی زیستن در خود، با خود و برای خود)، سرانجام؛ نفرت، برخاسته از تکرار عشق به خویشتن است.
و یا آنچیزی که به عنوان مفهوم انسان مستقل مطرح می شود تا چه اندازه به واقعیت وجودی نزدیک است؟! انسان تابع شرایط زندگی خویشتن است و محیط امری غالب بر اراده انسانی. واژه مستقل برای تعریف شدن خود نیازمند مفهوم وابستگی است.استقلال یعنی عدم وابستگی!!در گذرگاه کلمات هنگامی که خود اسیر خویشتن،جامعه و علایق هستیم، صحبت از استقلال یک مفهوم گنگ و خام است. انسان مستقل انسان مرده است.
در سلسله علت و معلولها کدامیک جلو دار علت است و کدامین پیرو معلول؟!(سوال نخستین)
در تمامی ذرات زندگی،در میان تمامی اجبارها، انسان ناگزیر از انتخاب است. هر لحظه تصمیمی است برای انتخاب آنچه که هست، آنچه که می توانست باشد و یا آنچه که خواهد بود.
گام اول-خواستن:
رهایی و شناخت را دیگرگونه یافتن. امروز می خواهم که وسوسه حضور تکرار همیشگی واژگان سرخ را در هم شکنم. بی هیچ ردی از احساسهای همیشگی و تعلقاتی که ذهن را به اسارت واژگان برده است. عبور از دنیای سیاه و سفیدِ تسلیم ذهن آدمی به ناشناخته های تاریکی.
حسرت پرواز، تنها انگیزش و نیروی حیاتی چونین خواسته ایست.
گذر از تعلق، تنفس رها از وابستگی، در کنار یکدیگر زیستن بی هیچ باوری به عشق یا نفرت، تکرار حضور زیبایی ها و شکستن غرور عادت، بودن و هم نبودن.
آینده محتوم نیستی را در هستی های کوچک امروز تمرین کردن. در لحظه ها زیستن و اتفاق ماضی را به دفترچه خاطرات ذهن رهسپار کردن.
خاطرات دیروز همچون تصوری گنگ از مفهوم موهوم زندگی در برابرم برخاسته است و حوضچه ی اکنون، سرشار از تکاپوی راه یا بیراهه ای .....؟!!
... و خداوند انسان را آفريد.
تابستان گرم و طولاني، آنقدر فراغت هست تا براي فراموشي خويش و دنياي خود ساخته كوچكت از قهر پيله تنهاييت بگذري.
وبلاگ، حقيقت دنياي مجازي آدمهايي است كه مي تواند گذر ناشناخته هاي آدمي را از درون نوشته ها به سطح آشنايي، تصوير كند.
گمنامي گم نشده كه مي خواهد با پنجره كوچك دوست داشتنيش؛ لذت ارتباط با ديگري (خواه روانپريشي آشفته، خواه پيرمردي در آستانه و خواه سزاري خفته در خاك) را دريابد و اين خوشبختي كوچك براي تمام دنيايش كافي است.
ميعاد "مردي كه عاشقانه مرد"؛ ديدار با امپراطور آبهاي هميشه آبي بزرگترين دليل بود تا اين دنياي مجازي را بيشتر باور كنم. حال "نوشتن راهيست براي گذر از اين شيشه" بي هراس از شكستن.
ما را به خاطر بياور!
پيش از آغازهر سخن، به محضر روح پر فتوح آزادي تسليت مي گويم سالروز فاجعه خونين 18 تير 78 را، روزي كه جنون عريان؛ شرمسار تاريخ ايران زمين شد و تني چند از بهترين فرزندان اين ملت در خاك بر خون خويش مستانه رقصيدند.
ياد و خاطره شهيد عزت ابراهيم نژاد گرامي.
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!
اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!
چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!
اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر





